امسال دومین بهار طبیعت رو درحالی گذروندیم که دختر کوچولوی من یکسال ونیمش شد. دخترم هستی امسال دومین بهار طبیعت رو دید..چندروز مونده به سال نو بابایی پاش تو فوتبال شکست و ما نتونستیم برای مسافرت و دیدوبازدید عید جایی بریم. تو هم که عشق (( دد))بودی خیلی بی تابی می کردی و هرکس که برای عید دیدنی میومد خونمون تو میرفتی بغلش و راضی نمیشدی که خونه بمونی.بازم خداروشکر که قبل از عید جابجا شدیم و خونه رو تحویل پیمانکار دادیم برای ساخت. جای جدید با اینکه نوساز ولی محله شلوغی داره که برای من زیاد خوشایند نیست ولی خداروشکر بازم خوبه که ساختمان خلوتی.راستی از این بگم که شما خیلی قرتی خانم شدی و سومین روز عید امسال که عروسی دخترخاله ات مرجان بودی از اول مجلس وسط بودی و در حال رقصیدن..قربونت برم که روز به روز شیرین تر و شیداتر میشی...تجربه زیبایی وقتی خدا بهت یه فرشته کوچولوی مهربون میده که دوستش داشته باشی و بهش عشق بورزی، خدایا برای این نعمتت روزی هزاران بار شکر....دوستت دارم هستی دوست داشتنی مامان
عشق من با تمام وجود دوستت دارم این چندروز مریض بودی گلم..خیلی برای هردومون سخت گذشت مخصوصا که تبت خیلی سخت پایین میومد ولی خداروشکر که از دیروز بعدازظهر بهتری...این روزها اتفاقای خوبی در شرف وقوع....بخصوص که پیمانکاری اومده و میخواد خونمون بسازه...قراره خونه کلنگی مون بگیره و یه آپارتمان با متراژ بالا و امکانات فوق بهمون بده..توکل به خدا..اینا همش به یمن وجود تو دختر گلم ...دوستت دارم و دلم برات خیلی تنگ شده ..تا بعدازظهر که بیام دنبالت دلم هزار راه میره عزیز دلم...دیروز نمی دونی مسافت بین شرکت تا مهدکودکت رو با چه سرعتی میومدم...مواظب خودت باش گل مامان...می بوسمت هستی من
هستی جونم گل مامان تازه سرماخوردگی ات خوب شده..سرماخوردگی که چه عرض کنم آبریزش بینی کوچولو داشتی..روز به روز بزرگتر می شی و مامان خوشحال..از اینکه دیگه داری برای خودت خانومی می شی..دیگه می تونی راحت بایستی با مکث طولانی..کم مونده با قدمهای خوشگلت سنگفرش خیابون گلبارون کنی... لحظه شماری می کنم تا بعدازظهر بیام و از مهدکودک بگیرمت ..تا بعدازظهر امروز دختر گلم طاقت میارم..دوستت دارم گل خونه مامان...هستی مامان می بوسمت بوس بوس بوس
از پایین نیومدن تبت بگم که داره عذابم میده دیروز وقتی از سرکار اومدم با بابات دوباره بردیمت دکتر.یه سری شربت و قرص ... تا تبت قطع شد ولی امروز صبح بازم یکم تب داشتی..نگرانتم..از این واکسن یکسالگی متنفرم
آخه چرا باید بچه ام انقدر برای زدن یه واکسن عذاب بکشه..راستی دیشب هانیه اومده بود خونمون مهمونی..یه شام خوشمزه درست کردم و چهارنفر ی که چه عرض کنم دخمل گلم که شام نخورد خوردیم برات سوپ گذاشته بودم ولی لب نزدی و نخوردی فقط دارو خوردی و شبم راحت خوابیدی میگم راحت چون چندین شب که اصلا نمی تونی راحت بخوابی..راستی دیشب علی دایی ات خبر داد که من دارم دوباره عمه میشم خیلی خوشحال شدم خدایا شکرت...
دوشنبه بردمت واکسن یکسالگی ات زدم..خیلی برام جالب بود که وقتی مسئول تزریق واکسن ، واکسنت زد صدات درنیومد اصلا گریه هم نکردی فکرشو نمی کردم بخوای چندروز بعدش چه تب وحشتناکی بکنی....وقتی واکسن زد گفت خانوم بچه تون ممکن 5یا6 روز دیگه تب شدیدی بکنه..دیروز از صبح تب داشتی با اینکه می دونستم تب واکسن ولی خیلی نگرانت بود..خیلی بهت استامینوفن دادم ..استامینوفن فقط برای یکساعت جوابگو بود دوباره تبت بالا میرفت..تا 2 شب که دیگه دلم طاقت نیاورد..بردمت بیمارستان تخصصی اطفال که خداروشکر تبت بالاخره قطع شد اونجا هم خانم دکتر گفت که بخاطر واکسن تب کردی ولی خوب دلم طاقت نمیاورد..وقتی تبت قطع شد راحت خوابیدی..قربونت برم که دیشب دوباره چقدر دلم برات سوخت و گریه کردم..دوست داشتم خودم تب می کردم ولی تو یه ذره اذیت نمی شدی ...دوستت دارم دختر گلم خیلی می خوامت هرروز بیشتر از روزهای قبل ...عاشقتم دخترگلم
هفته پیش برات یه تولد کوچولوی خانوادگی با حضور تمامی اعضای درجه یک خانواده خودم و همسری گرفتم. خیلی خوب بود خوش گذشت. با تمامی خستگی که اون روز داشتم ((جمعه هفته پیش با چندروز تاخیر)) ولی خدارو شکر که تونستم برات تولد بگیرم. اولین کادوی اولین تولدت توسط من و بابا جونی بهت تقدیم شد با نهایت عشق..یه النگوی خوشگل که امیدوارم خوشت اومده باشه.دوستت دارم گلم
دیشب عروسی دخترخاله ات آزاده بود خیلی خوش گذشت و تا ساعت 2 شب عروسی بودیم.دنبال دخترخاله ات آزاده رفتیم و رسوندیم خونش..خیلی عالی بود .خیلی هم شما خوشگل شده بودی و هرکی دخمل گلم میدید میگفت مثل ماه شده..لباس عروس خوشگلی که پوشیده بودی زیباییت صدچندان کرده بودگلم..ایشاالله عروسی خودت دخمل گلم..ساعت 2:20 بود که رسیدیم خونه و شما خوابیدی ممنونم ازت که تو عروسی اذیتم نکردی و خیلی صبور بودی تو عروسی هم حسابی از خودت پذیرایی می کردی و تا غفلت میکردم سراغ شیرینی ها میرفتی و صورت و لباست با شیرینی یکی میکردی قربونت برم..صبح که با خنده همیشگی ات بیدار شدی و بازم شروع به دلبری کردی وقتی خواستم بوست کنم داغی بدنت حالم به قدری دگرگون کرد که نفهمیدم چه جور بردمت درمانگاه..وقتی تب برت جلوی در درمانگاه دادم خوردی خداروشکر تبت سریع پایین اومد .دلم نیومد بزارمت مهدکودک و بردمت خونه عزیزجونی..عزیز هم بهت صبحانه ات داد و شربتت داد و تو خوابیدی .از صبح تا حالا 4 دفعه زنگ زدم سری آخر که زنگ زدم رفته بودی برای عروس خانوم صبحانه ببری قربونت برم که برای عروسمون صبحونه بردی..ایشاالله عروسی خودت گل مامان. خداروشکر که حالت الان خوب خوب و تبت قطع شد.خدایا صدهزار بار شکرت...
دیروز کمی دیرتر از روزهای قبل رسیدم پیشت دختر گلم..عزیز ساعت 13 زنگ زد و گفت شمارو از مهد گرفتن و بردن خونه...منم تا برسم پیشت ساعت شد 7 ولی وقتی منو دیدی خیلی قشنگ خودت پرت کردی تو آغوش مامان انگار سالهاست مامان ندیدی.دلم خیلی برات تنگ شده بود..
دوستت دارم عشق مامان

مطالب قدیمی تر »